چمدان خاطره هایم را می بندم
بامداد می روم
بیدار میشوی
صبح است
با همیشه فرق میکند
متوجه تغییر نمیشوی
همه چیز سرجایش است
مدت ها میگذرد
میفهمی چیزی سرجایش نیست
بیدار میشوی
بامداد بیدار میشوی
اما من چمدانم را خیلی وقت پیش بسته ام.
برچسب:
نویسنده: نیما شاکری